|
|
شیطنتهای جدید |
 |
|
من بعد از مدتها دوباره آمدم شیطنتهام فرق کرده به قول مامانی بدتر شده که بهتر نشده دیگه 4 سالم هم تمام شد و وارد 5 سال شدم و دارم کم کم بزرگ میشم امسال هم قراره برم پیش دبستانی 1 . خیلی خوشحالم . خواهرم هم خیلی خیلی دوست دارم و کمتر از قبل اذیتش میکنم . باران هر وقت من از مهد کودک می رسم کلی میخنده مامان ناهید میگه نخند باران دردسر از مهد آمده کلی با هم بازی میکنیم و میخندیم و نمیزارم باران بخوابه خوب تقصیر من چیه 
تولدم هم کلی بهم خوش گذشت مامان ناهید سرم را فرو کرد تو کیک و با هم کلی خندیدیم به قول خودم کلی حال داد 




این هم یک عکس از 2 سالگیم
 
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
بازم یک برف قشنگ |
 |
|
امروز برف آمد و من و مامانی کلی با هم برف بازی کردیم مهد کودک هم نرفتم



موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
شب یلدا |
 |
|
امسال بیشتر از سالهای دیگه معنی شب یلدا را فهمیدم و احساس کردم . توی مهد کودک برای مامانم کارت تبریک شب یلدا درست کردم باورم نمیشد انقدر خوشش بیاد همش به مامان ناهید میگفتم مثلاً تازه دیدی 1 بار دیگه بگو واییییییییییییییی یی ی ی ی ی ی ی آخه مامانی با یک حالت خیلی بامزه ای از کارتم تعریف میکرد خیلی خندیدم . شب یلدا را دوست دارم مزه همه خوراکیها را میده مخصوصاً هندوانه و انار به به 

این هم عکس مامان ناهید با خواهرم باران که کلی مامانی خندید

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
روزهای زندگی من با خواهر عزیزم باران |
 |
|
روزهای سختی را میگذرونم از وقتی خواهرم باران به دنیا آمده مامانی کمتر میتونه پیش من باشه بهش حق میدم اخه باران خیلی کوچولو و نازه ولی منهم هنوز انقدر بزرگ نشدم که بتونم تنهایی بازی کنم . قبلاً مامان ناهید همه دنیاش من بودم ولی الان دنیای ما 2 قسمت شده وقت بازی کردن با من را نداره بعضی وقتها هم من عصبانی میشم و تلافی این کار مامان را روی باران در میارم یکی دو بار زدم تو سرش و یک بار هم با توپ زدمش که مامانی حسابی عصبانی شد . هر وقت هم جیغ می زنم مامان دعوام میکنه اصلاً نمیدونم چیکار کنم. مامان برام همش جایزه میخره و بابایی هم من را میبره بیرون و پارک ولی من مامانی را میخواهم . اصلاً نمیدونم این مامان ناهید چرا انقدر زود برام یک خواهر آورد . اصلاً درکشون نمیکنم.
روزهایی که مهد کودک میروم خیلی خوبه من تمام مربیهام را دوست دارم و توی کلاس زبان هم پیشرفت خوبی داشتم . تمام لغتها را بلدم و دائماً تشویق میشوم . مهد کودک بهترین جای دنیا برای ما نی نی هاست .
با مامان ناهید خیلی حرف میزنم وقتی به حرفهام گوش میکنه و میگه قربون دختر گلم برم که انقدر خانومه و داره بزرگ میشه . کلی خوشحال میشم براش شعر میخونم و از اتفاقهای مهد کودک براش تعریف میکنم یکی دوبار هم با بابایی رفتم سرکارش خیلی بهم خوش گذشت بابایی قول داده بازم ببره من را دوستهای بابا حسن خیلی خوبند با من کلی بازی میکنند.
موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خواهرم باران |
 |
|
بالاخره خواهرم روز 8 آبان ماه به دنیا آمد . من خیلی دوستش دارم . مامانی خیلی مراقبشه و ههمش میگه زیاد بهش دست نزن آخه خیلی کوچولوه .

این عکس بارانه ، مامان ناهید یک شعر به من یاد داده که وقتی براش می خونم ساکت میشه و گریه نمیکنه .
باران بارانه باران ........ زمینها بارونی باران

بعضی وقتها می روم توی تخت باران و با هم میخوابیم ولی مامانی بعضی وقتها دعوام میکنه 

من بهش میگم چولومبه ، صبح ها که من میروم مهد کودک دلم براش خیلی تنگ میشه الان 17 روزشه همش دعا میکنم زود بزرگ بشه تا با هم بتونیم بریم پارک

موضوع
: |
|
|
|
|
|
| |