بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ

اسلایدر

شیرین ترین شیطونک دنیا
شیرین ترین شیطونک دنیا
خاطرات من همراه با فداکاریهای مامان و بابا

سلام . اين وبلاگ من يعني روژان فسقلي. مامان ناهيد تصميم داره خاطرات من را ثبت كنه . آخه فكر ميكنه اگه ننويسه بعدها نمي تونه برام تعريف كنه من چقدر شيطون بودم. قراره اينكار را تا زمانيكه من سواد دار بشم انجام بده . اگر دلتون خواست خاطراتم را ميتوانيد بخوانيد. زندگی با بچه ها زندگی با بهترین عشق در دنیاست


آرشيو مطالب

فروردين 1391

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

تير 1390

خرداد 1390

ارديبهشت 1390

فروردين 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

____________________
مطالب اخیر

شیطنتهای جدید

بازم یک برف قشنگ

مشکلات من - مامان و باران

شب یلدا

روزهای زندگی من با خواهر عزیزم باران

مسابقه نی نی و محرم

خواهرم باران

صبح برفی

نمایشگاه - کاخ سعد آباد

نمايشگاه خيابان حجاب همراه ماماني و دوستام

عكسهاي روژان در مهد كودك

تنبيه روژان

عذر خواهي ماماني

ماجراهاي من و ني ني كوچولوي تو دل مامان

من و خاطراتم

نی نی شگفت انگیز من

اولين تجربه آموزش استخر رفتن روژان

عكاسي مامان در لحظه هاي رويايي من وقتي كه ميرم پارك

احساس گناه ماماني

____________________
پیوندهای روزانه

سايت كودكانه

سايت آپلود عكس

ني ني سايت

Wicked for Kids

يونيسف

فروشگاه لوازم و پوشاك كودكان

____________________
پیوند ها

خواهر عزيزم كه تو دل مامانيه

روژان

وب سايت تخصصي كودكان ايران

ترانه هاي كودكان

تلفن قصه گو خونه مادر بزرگ

آپلود رايگان عكس

قالبهاي وبلاگ

مهدا

بزرگترين مركز استعداد يابي در ايران

بهترين فروشگاه كتاب و CDبراي كودكان

تستIQ

فروشگاه لوازم و پوشاك كودكان

خاطرات دخمل مخملي

كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان

جامع ترين پايگاه مادران و كودكان ايران

صداي كودكي من

نوژا و مامان اسماء

ترلان

خاطرات فاطمه عشق مامان مرضيه

ني ني مد - لباس بچه

بي بي مد - لباس كودك

كودك سيتي

خاله مرضيه و دختر گلش فاطمه

ماجراهای آرین

____________________
آمار

افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 22 نفر
بازديدهاي ديروز : 20 نفر
بازدید هفته قبل : 77 نفر
كل بازديدها : 24489 نفر

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

شنبه 26 فروردين 1391

شیطنتهای جدید

من بعد از مدتها دوباره آمدم شیطنتهام فرق کرده به قول مامانی بدتر شده که بهتر نشده دیگه 4 سالم هم تمام شد و وارد 5 سال شدم و دارم کم کم بزرگ میشم امسال هم قراره برم پیش دبستانی 1 . خیلی خوشحالم . خواهرم هم خیلی خیلی دوست دارم و کمتر از قبل اذیتش میکنم . باران هر وقت من از مهد کودک می رسم کلی میخنده مامان ناهید میگه نخند باران دردسر از مهد آمده کلی با هم بازی میکنیم و میخندیم و نمیزارم باران بخوابه  خوب تقصیر من چیه زبان

 

تولدم هم کلی بهم خوش گذشت مامان ناهید سرم را فرو کرد تو کیک و با هم کلی خندیدیم به قول خودم کلی حال داد خنده

این هم یک عکس از 2 سالگیم 

نیشخند

موضوع :

چهارشنبه 19 بهمن 1390

بازم یک برف قشنگ

امروز برف آمد و من و مامانی کلی با هم برف بازی کردیم مهد کودک هم نرفتم

 

موضوع :

چهارشنبه 28 دی 1390

مشکلات من - مامان و باران

خیلی  وقت میشه چیزی ننوشتم .ناراحت تقریباً از زمانی که باران به دنیا آمده مامانی کمتر میاد اینجا تا خاطرات من را بنویسه توی این مدت اتفاق های زیادی افتاد من یک هفته تمام مریض بودم طوری تب کرده بودم که هذیان میگفتم و همش حالت تهوع داشتم مامانی روزی که من تب کردم و رفتم بیمارستان کلی گریه کرد و حسابی ترسید بدتر از همه این بود که بابا حسن بهش اجازه نداد مامنی همراه ما بیاد بیمارستان و موندش پیش باران ، بعداز یک هفته مریضی حالم خوب شد و دوباره اشتهام برگشت و رفتم مهد کودک . من مهد کودک را خیلی دوست دارم ، روزهای چهارشنبه برای مامانی کاردستی درست میکنم مثلاً امروز با کاغذ رنگی یک دستکش درست کردم و با سفال یک مار اکلینی خیلی خوشگل و همه را دادم به مامانی که بزاره تو دکوریم . بعضی وقتها که حوصله ام سر میره میرم سراغ باران و به قول مامانی اذیتش میکنم آخه جایگاه من را تو خونه کمرنگ کرده و مامانی همش پیش اونه و منم حوصلم سر میره خلاصه اینکه روزهایی داریم . روزی که باران رفته بود واکسن دوماهگیش را بزنه منم همراه مامانی رفتم انقدر از دیدن واکسن و جیغهای باران انقدر ترسیدم که منم همزمان با باران گریه میکردم . قیافه مامانی واقعاًَ دیدنی بودخنده نمیدونست کدوممون را ساکت کنهکلافه خوب تقصیر خودشه به من چه که دو تا بچه کوچولو داره به قول خودش خودکرده را تدبیر نیستگریه ولی همش میگه شما دو تا رحمتین و نعمت من که نمیفهمم چی میگه سوالخلاصه روزهایی ما داریم که باید بیاید و از نزدیک ببنید . شیطان 

موضوع :

چهارشنبه 30 آذر 1390

شب یلدا

امسال بیشتر از سالهای دیگه معنی شب یلدا را فهمیدم و احساس کردم . توی مهد کودک برای مامانم کارت تبریک شب یلدا درست کردم باورم نمیشد انقدر خوشش بیاد همش به مامان ناهید میگفتم مثلاً تازه دیدی 1 بار دیگه بگو واییییییییییییییی یی ی ی ی ی ی ی آخه مامانی با یک حالت خیلی بامزه ای از کارتم تعریف میکرد خیلی خندیدم . شب یلدا را دوست دارم مزه همه خوراکیها را میده مخصوصاً هندوانه و انار به به قلب

 

این هم عکس مامان ناهید با خواهرم باران که کلی مامانی خندید

 

موضوع :

يکشنبه 20 آذر 1390

روزهای زندگی من با خواهر عزیزم باران

روزهای سختی را میگذرونم از وقتی خواهرم باران به دنیا آمده مامانی کمتر میتونه پیش من باشه بهش حق میدم اخه باران خیلی کوچولو و نازه ولی منهم هنوز انقدر بزرگ نشدم که بتونم تنهایی بازی کنم . قبلاً مامان ناهید همه دنیاش من بودم ولی الان دنیای ما 2 قسمت شده وقت بازی کردن با من را نداره بعضی وقتها هم من عصبانی میشم و تلافی این کار مامان را روی باران در میارم یکی دو بار زدم تو سرش و یک بار هم با توپ زدمش که مامانی حسابی عصبانی شد . هر وقت هم جیغ می زنم مامان دعوام میکنه اصلاً نمیدونم چیکار کنم. مامان برام همش جایزه میخره و بابایی هم من را میبره بیرون و پارک ولی من مامانی را میخواهم . اصلاً نمیدونم این مامان ناهید چرا انقدر زود برام یک خواهر آورد . اصلاً درکشون نمیکنم. 

روزهایی که مهد کودک میروم خیلی خوبه من تمام مربیهام را دوست دارم و توی کلاس زبان هم پیشرفت خوبی داشتم . تمام لغتها را بلدم و دائماً تشویق میشوم . مهد کودک بهترین جای دنیا برای ما نی نی هاست

با مامان ناهید خیلی حرف میزنم وقتی به حرفهام گوش میکنه و میگه قربون دختر گلم برم که انقدر خانومه و داره بزرگ میشه .  کلی خوشحال میشم براش شعر میخونم و از اتفاقهای مهد کودک براش تعریف میکنم یکی دوبار هم با بابایی رفتم سرکارش خیلی بهم خوش گذشت بابایی قول داده بازم ببره من را دوستهای بابا حسن خیلی خوبند با من کلی بازی میکنند. 

موضوع :

جمعه 11 آذر 1390

مسابقه نی نی و محرم

موضوع :

سه شنبه 24 آبان 1390

خواهرم باران

بالاخره خواهرم روز 8 آبان ماه به دنیا آمد . من خیلی دوستش دارم . مامانی خیلی مراقبشه و ههمش میگه زیاد بهش دست نزن آخه خیلی کوچولوه .

این عکس بارانه ، مامان ناهید یک شعر به من یاد داده که وقتی براش می خونم ساکت میشه و گریه نمیکنه .

باران بارانه باران ........ زمینها بارونی باران

بعضی وقتها می روم توی تخت باران و با هم میخوابیم ولی مامانی بعضی وقتها دعوام میکنه گریه

من بهش میگم چولومبه ، صبح ها که من میروم مهد کودک دلم براش خیلی تنگ میشه الان 17 روزشه همش دعا میکنم زود بزرگ بشه تا با هم بتونیم بریم پارک

موضوع :

چهارشنبه 18 آبان 1390

صبح برفی

 

 

 

niniweblog.com

niniweblog.com

 

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

 

 

 

 

موضوع :

جمعه 8 مهر 1390

نمایشگاه - کاخ سعد آباد

موضوع :

دوشنبه 21 شهريور 1390

نمايشگاه خيابان حجاب همراه ماماني و دوستام

روز پنجشنبه با مامان ناهيد و چند تا از دوستامون رفتيم نمايشگاه مادر و كودك در خيابان حجاب كه قبلاً ماماني خيلي تبليغش را ديده بود و دلش ميخواست حتماً ما را هم ببره . نمايشگاه جالبي بود ولي به قول مامان فقط به درد خريد سيسموني مي خورد . خيلي شلوغ بود . مامان برام يك اسباب بازي قطار و با يك لباس روباه خريد كه خيلي از اونها خوشم مياد . اينها هم چند تا از عكسهاي من همراه دوستام كيانا و ترلان .

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

كيانا و روژان با قطارهاي خريداري شده

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

اين ترلان خانومه در حال آب بازي در رستوران

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

اين هم چند تا از عكسهامه كه ماماني قبلاٌ گرفته بود

اين عكس من و شانيا از دوستهامه

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

اين عكسها را هم وقتي رفته بودم پارك آب و آتش ماماني از من گرفته

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

موضوع :

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد